بوی کباب جنگی
شرمنده گذاشتن این پست و عکسم ... ولی بعضی ها باید ببینند شاید بفهمند .
من جمله خودم
عملیات کربلای ۵ بود.
شب دوم قرار گذاشتیم با گردان عمار برویم جلو. قبلاً گردان مالک رفته بود.
بچه ها توی محاصره اکثراً شهید شدند. من و حاج محسن از قرارگاه تاکتیکی به سمت سه راه شهادت که به شوخی سه راه مرگ می گفتیم پیاده به راه افتادیم.
شاید، با سه راه ۲۰۰ الی ۳۰۰ متر فاصله داشتیم که بوی خوشایندی به مشاممان خورد.
بی اختیار گفتم: «چه چیز مشتی؟»
بعضی اوقات بچه های تدارکات همت می کردن و ظرف های غذا را داخل برانکارد می گذاشتند و دوان دوان به خط مقدم می آوردند و وقتی ما توی سنگر می رسیدیم غذا هنوز گرم گرم بود.
توی راه با حاج محسن دین شعاری کلی به خودمون وعده دادیم که الآن می رسیم به سه راهی محسن سوتی.
از بس حاج محسن سر آن سه راهی داد زده بود تا گردان جابه جا کند، دیگر صدایش در نمی آمد و سوت می زد.
به همین خاطر آن مکان معروف به سه راهی محسن سوتی شد.
محسن گفت:
«آخ جون این جا چه بوی کبابی راه انداختن، دست این تدارکات چی را باید ماچ کرد.»
جون تو، دو پرسش را می گیرم تا قبل از کار یه شکم سیر بخوریم. گیج بوی کباب به سه راهی شهادت رسیدیم.
یک خمپاره ۱۲۰ وسط یک تویوتای پر از نیرو فرود آمده بود و بوی گوشت کباب شده فضا را آکنده بود.
هنوز آتش روشن بود. بوی کباب شدن آن ها ما را از ۲۰۰ متری به آن جا کشاند.
ما چه نقشه هایی می کشیدیم.
در حالی که بچه ها این جا در آتش… بعدها حاج محسن گفت : بعد از آن «واقعاً از کباب بدم آمد».
راوی: مرتضی شادکام